تبليغاتX
::.*.::.*.::شهابان آسمان شب::.*.::.*.::
::.*.::.*.::شهابان آسمان شب::.*.::.*.::
آيا روشنايي روز ميداند كه شهاب‌هايش را سياهي شب ميكشد؟ چرا ستم به شهابان آسمان برايمان آسان است؟
جمعه 11 مرداد1387
عكسهايي با موضوع پيامبر خاتم(ص) ...  
سلام. روي عكسا راست كليك كنيد و بعدش اون رو توي يه صفحه‌ي ديگه باز كنيد. خوب اگه از اينترنت اكسپلورر استفاده ميكنيد بايد روي عكس راست كليك كرده و گزينه‌ي Properties رو بزنيد و بعد آدرس اون عكس رو توي يه صفحه‌ي جديد باز كنيد اگه از فاير فاكس استفاده ميكنيد بعد از راست كليك گزينه‌ي ويو رو بزنيد تا با تمام اندازه باز شن. براي زمينه‌ي نمايشگرتون خوبن. از تبيان دات نت گرفتم. فعلا!




پنجشنبه 10 مرداد1387
رجب، ماه شكوه داره جاش رو به شعبان پر از شكوفه ميده!!!!! مبارك باشه! ...  
سلام. ميگن هر كسي توي ماه رجب سه روزه بگيره بهشت بر او واجب ميشه. من دوتاش رو تا حالا رفتم. شما چه طور؟ («اه، چقدر حزب الهي و خشك و مقدس، اين ابوالفضل هم ديگه شورش رو در آورده. كي حال داره روزه بگيره؟ اونم 16 ساعت....! به جاي علم آموزي رفته پاي آخوندا نشسته!!!!!» زبان حال روشنفكران عصر ما...!!!) من كه ديدم اگه بخوام كتاب زيست سال دوم رو بخونم براي تغيير رشته نميتونم و كم ميارم، پس فكر كردم اگه روزه بگيرم، هم ثواب ميكنم و هم حدود 2 و نيم ساعت صرفجويي در وقت ميكنم. چون غذا نميخورم تا افطار. خوب بگذريم... . يه روايت درباره‌ي حضرت محمد (ص) فهميدم براتون نوشتم:
ميگن وقتي حضرت يوسف(ع) افتاد توي چاه بعد از چند روزي، وقتي از سختي به تنگ اومده بود خدا رو به پدرانش، يعني يعقوب و اسحق و ابراهيم (ع) قسم داد. ندا اومد كه مگه اونا چه حقي برا ما دارن كه ما رو به اونا قسم ميدي؟ اگه ميخواي نجات پيدا كني ما رو به محمد و آلش قسم بده كه اينان بر خدا حق دارن!!!!! حضرت يوسف هم قسم داد و اون كاروان رسيد! همگي يه صلوات با وعجل فرجهم بفرستيد.

يا يه داستان ديگه كه عشقولانه ميزنه:
ميگن بعد از چند سال كه حضرت يوسف(ع) از زندان آزاد شد و عزيز مصر هم ضليخا رو طلاق داد، ضليخا از ملكه بودن، شد يه پيرزن فلج و كور. افتاد كنار كوچه. يه روز كه يوسف داشت با كاروانش از شهر ميگذشت ديد كه يه نفر به حال مردن افتاده كنار راه. دلش سوخت. گفت اين زن كيه؟ گفتن ضليخا! فوري از اسب پياده شد و رفت پيشش و گفت احوالت چه طوره؟ گفت:شكر ميكنم خدايي كه غلامي رو عزيزي كرد و عزيزي رو غلام! يوسف بهش گفت: هنوز هم منو دوست داري؟ او گفت: هنوز ذره‌اي از عشقم به تو كم نشده! گفت:پس از من يه چيز بخواه! ضليخا گفت: من فقط به اندازه‌ي يه لحظه بيناييم رو ميخوام تا روي زيباي تو رو ببينم! يوسف هم گفت: تو ميخواي روي منو ببيني؟ من در آرزوي اينم كه روي پيامبر آخرالزمان رو ببينم كه از من زيبا تر و دلفريب تره. من ميخوام اونو ببينم، چون تمام پدرانم هم ميخواستن. ضليخا كه منقلب شده بود گفت: من هم ميخوام پيامبر خاتم رو ببينم. عاشقش شدم كه معشوقم عاشقشه. جبرئيل آمد و گفت: يوسف تو بايد ضليخا رو به همسري قبول كني، ما به واسطه‌ي عشقش به محمد(ص) اون رو بينا و جوان و عزيز ميكنيم. بعد از ازدواج و شيفتگي ضليخا به پيامبر او سخت مشغول عبادت شد. يه روز يوسف اومد و گفت ضليخا بيا با هم باشيم. ضليخا هم گفت كه بذار بعداً . بعد از چند روز اين اتفاق تكرار شد تا اينكه اين دفعه يوسف پيراهن ضيلخا رو از پشت پاره كرد. ضليخا هم گفت:«اين كاري كه تو كردي يه مصداق ديگه هم داره، يادت مياد؟ پس اين به اون در!»بازم يه صلوات.
حالا هم كمكم داره ماه شكوفه بارون شعبان ميرسه! مواظب كاراتون و فكراتون باشيد كه آقامون ناظر ماست!
سه شنبه 8 مرداد1387
توديع!!! ...  
سلام دوستان. هرچند مشتريه زيادي نداريم ولي خوب هر كسي هم كه مياد رفيق ماست.
امروز با بقيه‌ي نويسندگان يعني آقايان حامد متولي پور و مجتبي اكرمي جلسه‌ي مهمي گذاشتم تصويب شد كه طي يه مراسم توديع اونا رو كه زحمت زيادي كشيدن براي وبلاگ شهابونه ازشون تشكر كنم و وبلاگ رو شخصيش كنم.
حامد جان دستت درد نكنه. اگه وبلاگ شخصيت رو راه انداختي حتما منو خبر كن.
مجتبي جان دستت درد نكنه. اگه وبلاگي ساختي منو هم خبر كن.
ببخشيد كه اذيتتون كردم.
پنجشنبه 16 خرداد1387
...  

دومين روايت دوشنبه، 30/2/1387

روزي عارف به محفلي نائل آمد كه در آن جمله حاضرين به تمسخر فردي بودند. عارف در احوال آن فرد خيره گشت. از او پرسيد: «اي عالم! چه شده استت كه اين گونه مُسْتَهزء شده‌اندي؟»

گفتا: «يكي از اينان از من پرسيدندي كه: «عالما! سرّ توفيق تو در كنكور چه بودندي؟» گفتم: «فقط تلاش و انجام سلوك نوين مطالعه!» گفتا: «كدامين سلوك؟» من نيز او را گفتم: «سلوك فراوان بودندي، يكي از آنها را گويمت: اول بار كتاب را اجمالاً نگاهي اندازي؛ دگر بار به نكات مهمش كه در طول سال با آن گلاويز بودندي بپردازندي و در آخر بار حتي از پانويس عكس‌ها و مطالب حاشيه‌اي هم نگذرندي كه در آن بس فوائد بودندي.» بگفتا: «عالما! اگر راز عالميّتت اين بودندي كه من كنون از تو باري صد برابرم، ازيرا كه من يكي بار نگاه اجمالي براي توفيق به نمره‌ي ممتاز در مكتب از برايم كافي بودندي ولي چه كنم كه ستاره‌ي بختم در روز كنكور در پشت ابرهاي سياه دلواپسي پنهان گشتندي.» او را گفتم: «غرور و خودبيني تو همان و افول ستاره‌ي بختت در حين كنكور همان!» وي نيز كه پيمانه‌ي رشته‌هاي اعصابش از فرط فعاليت ديگر نمي‌توانستندي به پردازش اطلاعت كم ارزش بپردازدندي و خونش در همان دماي ثابتْ37/5ِّْْ به بخار تبديل گشته بودندي، شروع به استهزاء نمودمدي.»

عالم به من رو كرد و با افسوس گفت: «اي عاش! راهي براي خلاص از اين مهلكه ندارندي؟»

من كه از احوالات آن مرد بزرگ با خبر گشتم، ناگهان چون مار از جا پريدم و در آن غوغا گفتم: «اي مردم، اگر محمد كه سلام و درود خدا بر او و خاندانش باد، در قرن 21 پس از پايين آمدن از كوهي به نماز مي‌ايستادندي، او را صاحب سبك در يوگا مي‌خواندندي، كما اينكه اورا در قرن هفتم(م) مجنوني مي‌دانستندي كه پس از كمي تأمل به حالت قيام ناگهان سر و روي خود را به خاك مي‌سايندي، ولي ما همگان بر اين واقفي بودنديم كه اكنون قريب بر يك ميليارد و نيم انسان به آيين اويندي و پس از كمي تأمل به حالت قيام ناگهان سر و روي خود را به خاك مي‌سايندي و هيچ كس نيز آنها را نه مجنون مي‌نامدندي و نه پيرو سبكي جديد در يوگا. و حال ايها الناس بداننديد و آگاه باشنديد كه محمد به سلوك خداوندگارش ايمان داشتندي و همان آن سبب شدندي كه به خويشتن ايمان آوردندي و پس از خويشتن به خداي خويشتن. شما نيز اگر سعادت دنيا و آخرت را مي‌خواهنديد، به سلوك بزرگان عصر و گذشته‌ي خود باشنديد و به آن ايمان آورنديد و نخواهنديد كه راه رفته‌ي آنان را تجربه كننديد چون كه موجب تلفِ عمر است. با اين كار دنياي خود را به دست مي‌آورنديد و همچنان به سلوك محمدي و آل محمدي و خداي خود كه سعادت آخرت در آن بودندي. ديگر پس از آن نه ساده‌اي از براي كنكور دچار دلپريشي مي‌شوندي و نه نمايندگان يك ملّت بزرگ در پي حلّ دلپريشي او بر مي‌خيزندي و اين روش صحيح را محذوف مي‌كنندي!»

 پ.ن: سلام! از خوانندگان عزيز مي‌خوام كه حتماً نظر بدن چون مي‌خوام ببينم نوشته‌هاي آقاي عاش در كتاب «عارف مدرن» چقدر طرفدار داره! پس لطفاً نظر بديد و در ضمن بعد از نظر دادن نشاني و نام سامانه‌ي خودتون رو بنويسيد تا من هم در قسمت وبلاگ دوستان بنويسم. خيلي ممنون.

يه چيزي: سامانه در زبان فارسي نوين يعني همون وبلاگ يا وب سايت زبان بيگانه!!!! خيلي قشنگ تره، نه؟

جمعه 3 خرداد1387
...  

اوّلين روايت                          سه شنبه، 17/2/1387

عارفي در خم كنكور مانده را گفتند:«تو كه سالي است در پيچ و خم وادي كنكور گير كردندي، ز چه كار خداوندي در شعف بودندي و شكوه‌اي نداشتندي؟»

گفت:«از اين شادانم كه خداوندگار عالم، افسار نگاشتن سؤالات كنكور را به دست آدمي سپردندي.»

گفتند:«از چه روي؟»

گفت:«به كار او بنگر. به امتحانات ميان ترمش توجه كن و در نمره خويش كمي تأمّل. خواهي دانستندي كه اگر خداوندگارم مي‌خواستندي كه سؤالات كنكور را خود نگاشتندي، منِ عارف و توي ساده با دانستن گزينه‌ي صحيح، چنان در جَذْبه‌ي سه گزينه‌ي ديگر مي‌ماندنديم كه جواب را از ياد مي‌بردنديم و پس از أخذ برگه‌ي كارنامه مي‌فهميدنديم كه چه روشن بودندي جواب صواب و تو مي‌دانستندي ليك چه بي‌ايمان بودنديم ما به خويشتن و خداي خويشتن كه در چاه ظلمت جذبه‌ي آن سه گزينه يكي را انتخاب كردنديم و مسرور بودنديم و اين عمل به آن مانَد كه من در پي عمل رياضت به جوابي رسيدندي كه در پرانتزي بودندي و اين منِ عاش1 بودندي كه از براي ساده كردن جواب و نفهميدن صلاح خويش و از روي اشتباه هِي از آن فاكتور گرفتندي و در آن ضرب كردندي و غافل از اين كه به جواب رسيدندي و عمر خويش را از براي سهولت در حال تلف كردن بودندي و راه خويش را در رياضت گم كردندي.»

پ.ن. عاش تخلص نويسنده است. در ضمن اگه نوشته خوبه، حتماً نظر بديدنديد! :»

چهارشنبه 29 اسفند1386
اگه به صفحه ی 31 کتاب دین و زندگی دوم ریاضی نگاه کنید، می فهمید چی نوشتم! ...  

متني که خوانده شد يکي از عميق­ترين مفاهيم زندگي، يعني حرکت، تکاپو، دگرگوني و رشد را بيان مي­کند. تمام اين کارها با هدفي معين است؛حرکت به سوي غايت؛ مقصودي که تمام خوبي­ها و زيباي­ها در وي نهفته است.

 
... ادامه مطلب